تبليغاتX
شهری زیبا در قلب کویر

شهری زیبا در قلب کویر
سلام بجستانی 
قالب وبلاگ
تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، 
تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net
 

 

[ دوشنبه 1389/11/04 ] [ 10:37 AM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]

من بجستانی ام

رشته افکارم اندر  این شهر غریب روییده

نمیدانم چرا گفتم غریب

شاید زندگی در اینجاست

 

میتوان گفت:

بجستان شهری زیبا در قلب کویر

چه خوش است بوسه بر خاکش زنم

چرا که خاکش الماس است

 

قناعت تنها گیاهیست که در کویر میروید

ومیوه اش مردیست

همچون من

اما در خیال خودم!!!

[ پنجشنبه 1389/10/02 ] [ 5:18 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]
1- داوینچی همزمان با یك دست می نوشت و با یك دست نقاشی می كرد !
2- هیتلر از مكان های بسته وحشت داشت !
3- مار می تواند تا نیم ساعت بعد از قطع شدن سرش نیش بزند !
4- هر انسان تا 8 دقیقه بعد از قطع گردنش هنوز به هوش است !
5- اغلب مارها 6 ردیف دندان دارند !
6- وقتی به خورشید نگاه می كنید 8 دقیقه قبل از آن را مشاهده می كنید !
7- قلب میگو در سر آن واقع است !
8- ظروف پلاستیكی تقریبا 50 هزار سال در برابر تجزیه مقاومند !
9- حدود 250 نفر از محققان ناسا ایرانی هستند و رئیس كامپیوتر ناسا یك ایرانی است !
10- دانشمندان دریافته اند مورچه ها هم مانند انسان ها صبح ها خمیازه می كشند !
11- حس بویایی مورچه با سگ برابری می كند !
12- آیا می دانستید تصمیم بر این بود كه كوكا كولا به عنوان دارو استفاده شود !
13- با 30 گرم طلا می توان نخی به طول 81 كیلومتر درست كرد !
14- فنلاند از 170 هزار و 585 جزیره تشكیل شده است !
15- زمین در آغاز پیدایش 2000 بار بزرگتر از حجم كنونی اش بود !
16- در زبان عربی برای كلمه شمشیر 850 واژه مختلف وجود دارد !
17- گرانترین كفش دنیا 1 میلیارد و 700 میلیون تومان است !
18-برای تخمین زدن حشره های روی زمین كافیست به ازای هر انسان 200 میلیون حشره ریز و درشت در نظر بگیریم !
19- كوسه با شنیدن ضربان قلب طعمه خود آن را پیدا می كند !
20- فیل تنها حیوانی است كه نمی تواند بپرد !
21- قلب وال در هر دقیقه فقط 9 بار می زند !
22- ایرانیان در انگلیس ثروتمندترین قشر هستند حتی ثروتمندتر از ملكه الیزابت !
23- در سال 1380 تعداد گوسفندان زلاندنو 44 میلیون راس اعلام شد در حالی كه جمعیت این كشور 4 میلیون نفر بود !
24- قوه چشایی پروانه در پاهای آن تعبیه شده است !
25- جوانان هندی شادترین و ژاپنی ها افسرده ترین های جهان هستند !
26- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است كه تلویزیون می بینید !
27- 90% سم مار از پروتئین تشكیل شده است !
28- چشم انسان معادل یك دوربین 135 مگا پیكسل عمل می كند !
29- آب دریا بهترین ماسك صورت است !
30- سرعت عطسه یك انسان برابر است با 160 كیلومتر در ساعت !
[ یکشنبه 1391/01/20 ] [ 7:10 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]
در تصاویرحکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید

هیچکس عصبانی نیست

هیچکس سوار بر اسب نیست

هیچکس را در حال تعظیم نمی بینید

در بین این صدها پیکر تراشیده شده حتی یک تصویر برهنه وجود ندارد.



“این ادب اصیلمان است:نجابت- قدرت- احترام- مهربانی- خوشرویی

[ دوشنبه 1390/12/08 ] [ 1:2 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]
رئيس: شما به زندگي پس از مرگ اعتقاد داريد؟

كارمند: بله!

رئيس: خوب است. چون وقتي صبح امروز براي شركت در مراسم تشييع جنازه پدربزرگتان اداره را ترك كرديد، او به اينجا آمد و گفت كه مي خواهد شما را ببيند

[ پنجشنبه 1390/11/27 ] [ 8:28 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]

مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چند ملیتی درآمد . در اولین روز کار خود ، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد : « یک فنجان قهوه برای من بیاورید . » صدایی از آن طرف پاسخ داد : « شماره داخلی را اشتباه گرفته ای . می دانی تو با کی داری حرف می زنی ؟ » کارمند تازه وارد گفت : « نه » صدای آن طرف گفت : « من مدیر اجرایی شرکت هستم ، احمق . » مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت : « و تو میدانی با کی حرف میزنی ، بیچاره . » مدیر اجرایی گفت : « نه » کارمند تازه وارد گفت : « خوبه » و سریع گوشی را گذاشت

[ جمعه 1390/07/29 ] [ 7:48 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]

 

گنجشکی محزون با خدای خود شکوه کرد که :
پروردگارا صبحگاهان طوفانی فرستادی که آشیانم را به زیر افکند. من با تو چه کرده بودم و کدام گوشه سلطنتت را تنگ کرده بودم که مستوجب چنین عقوبتی شدم ؟
خدای فرمود:
ماری بزرگ در کمین تو و جوجه هایت بود در حالیکه تو در خواب خوش بودی . بادی در راه بود فرستادمش تا لانه ات را به آرامی واژگون کند تا از نیستی برهی !

«چه بسا چیزی را خوش نداشته باشید حال آنکه خیر شما در آن است» بقرة آیه 216

 

[ یکشنبه 1390/07/10 ] [ 4:4 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]

 

 

اي کاش همدم تنهاييم قلب باراني تو باشد

 تا اينگونه در گرداب غم و اسارت بي تو بودن اسير نباشم

اي همدم تنهايي روياهايم بيا و مرا رها کن بيا

 و مرا به قصر پاکان ببر

[ پنجشنبه 1390/05/20 ] [ 11:55 AM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]
جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت :
ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟

مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد

مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری ... غلط می کنی تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...

جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد

خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم

مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...
[ جمعه 1390/04/03 ] [ 6:55 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]

من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با ذلت و خواری پی شبنم نمی گردم.

من اون خاکم به زیر پا ولی مغرور مغرورم به تاریکی منم تاریک ولی پر نور پر نورم

اگه گلبرگ بی آبم به شبنم رو نمیارم

اگه تشنه تو خورشیدم به سایه تن نمی کارم

من اون دردم که هر جایی پی مرحم نمی گرده

چه غم دارم اگر دنیا به کام من نمی چرخه

من اون عشقم که با هرکس سر سفره نمی شینه

من اون شوقم که اشکامو به جز محرم نمی بینه

اگه من ساقه ی خشکم به دریا دل نمی بندم

اگه بارون پربارم به صحرا دل نمی بندم.

[ پنجشنبه 1390/03/19 ] [ 5:22 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]
استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند
آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد : بله او خلق کرد
استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر ماست , خدا نیز شیطان است
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته
شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟؟
استاد پاسخ داد: این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟
مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست،در واقع سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد
شاگرد ادامه داد : استاد تاریکی وجود دارد؟
استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد
شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریک هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان ، تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد
در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا, شیطان وجود دارد؟؟
استاد که زیاد مطمئن نبود پاسخ داد: البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست
و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریک که در نبود نور می آید


آن مرد جوان همان آلبرت انیشتین بود....
[ سه شنبه 1390/01/23 ] [ 12:39 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]

او با دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد .
سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد .

اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود .

از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد............ فریاد زد: " خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟ "
صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد .
مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید : شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟
 


آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم .
وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم ..........

چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است .
پس به یاد داشته باش ، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند .
[ سه شنبه 1390/01/23 ] [ 12:35 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]
[ دوشنبه 1389/12/23 ] [ 7:19 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]

 

[ دوشنبه 1389/12/02 ] [ 7:58 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]
یا میدانستید که حنجره زرافه تار صوتی ندارد و گنگ است ؟

آیا میدانستید که تنها غذائی که فاسد نمی شود عسل است ؟

آیا میدانستید که پلک زدن زنان ۲ برار پلک زدن مردان است ؟

آیا میدانستید که قدیمی ترین بنا در شمال توکیو است که ۵۰ هزار سال قدمت دارد ؟

آیا میدانستید که روزانه ۱۴۰۰۰ نفر به بیماری ایدز مبتلا می شوند ؟

آیا میدانستید که مقاوم ترین ماهیچه در بدن زبان است ؟

آیا میدانستید که لایه پوستی که آرنج دست را پوشیده هر ۱۰ روز یکبار عوض میشود ؟

آیا میدانستید که در هر قطره آب ۳۳ میلیارد الکترون وجود دارد ؟

آیا میدانستید که مرغ با شنیدن موسیقی بزرگترین تخم را میگـذارد ؟

آیا میدانستید که مورچه کارگر تا ۵ سال و مورچه ملکه تا ۲۵ سال عمر میکند ؟

آیا میدانستید که زنبور عسل ۲ معده دارد یکی برای جمع آوری عسل و دیگری برای هضم غذا ؟

آیا میدانستید که مورچه نسبت به بدنش بزرگترین مغز را دارد ؟

آیا میدانستید که همه نوزادان میگو نر میشوند و بعد از چند هفته بخشی از نوزادان به ماده تبدیل میشوند ؟
[ دوشنبه 1389/09/29 ] [ 12:8 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]

 

                         

 

[ چهارشنبه 1389/09/10 ] [ 4:23 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]

استوانه کوروش بزرگ، یک استوانهٔ سفالین پخته شده‌است که در تاریخ ۱۸۷۸ میلادی، در پی کاوش در محوطهٔ باستانی بابِل، کشف شد. در آن کوروش بزرگ رفتار خود را با اهالی بابِل، پس از پیروزی شرح داده‌است.

این سند به عنوان «نخستین منشور حقوق بشر» شناخته شده، و به سال ۱۹۷۱ میلادی، سازمان ملل آن را به بسیاری از زبان‌های رسمی سازمان منتشر کرد. نمونهٔ بدلی این استوانه، در مقر اصلی سازمان ملل، در شهر نیویورک نگهداری می‌شود.

این منشور ارزشمند در شهریور ماه سال ۱۳۸۹ طی مراسمی رسمی از طرف موزه لندن به ایران قرض داده شد، که آن را برای بازدید عموم در موزهٔ ایران باستان در معرض نمایش قرار دادند و در تاریخ ۲۷ فروردین سال ۹۰ به لندن بازگردانده شد.

[ جمعه 1389/08/28 ] [ 10:40 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]
[ پنجشنبه 1389/08/27 ] [ 5:36 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد.
از او پرسید: آیا سردت نیست؟
نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.
پادشاه گفت:...

من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند.
نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد.
صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشته بود:
اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد
!

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

[ چهارشنبه 1389/08/26 ] [ 7:2 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]
زن و مرد جوانی به محله جدیدی اسبا‌ب‌کشی کردند. روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسایه‌اش درحال آویزان کردن رخت‌های شسته است و گفت:«لباسها چندان تمیز نیست. انگار نمیداند چطور لباس بشوید. احتمالآ باید پودر لباس‌شویی بهتری بخرد.» همسرش نگاهی کرد اما چیزی نگفت.

هر بار که زن همسایه لباس‌های شسته‌اش را برای خشک شدن آویزان می‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار می‌کرد تا اینکه حدود یک ماه بعد، روزی از دیدن لباس‌های تمیز روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت: «یاد گرفته چطور لباس بشوید. مانده‌ام که چه کسی درست لباس شستن را یادش داده!»

مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بیدار شدم و پنجره‌هایمان را تمیز کردم!»

 تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

[ سه شنبه 1389/07/06 ] [ 3:15 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]
امید
شخصی را به جهنم می‌بردند. در راه بر می‌گشت و به عقب خيره میشد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببريد.
فرشتگان پرسيدند چرا؟ پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد ..... او اميد به بخشش داشت.

عاشق
امیری به شاهزاده گفت: من عاشق توام. شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.
امیر برگشت و دید هیچکس نیست. شاهزاده گفت: عاشق نیستی ! عاشق به غیر نظر نمی‌کند.

زیبایی
دخترک طبق معمول هر روز جلوي کفش فروشي ايستاد و به کفش‌هاي قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته‌هاي چسب زخمي که در دست داشت خيره شد و ياد حرف پدرش افتاد: اگر تا پايان ماه هر روز بتوني تمام چسب زخم‌هايت را بفروشي آخر ماه کفش‌هاي قرمز رو برات مي‌خرم." دخترک به کفش‌ها نگاه کرد و با خود گفت: يعني من بايد دعا کنم که هر روز دست و پا يا صورت ١٠٠ نفر زخم بشه تا ..... و بعد شانه‌هايش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نه ..... خدا نکنه ..... اصلآ کفش نمي‌خوام.

عملیات
پنج بار دیگه نقشه رو مرور کرد. منتظر فرصت مناسب بود. دیگه موقع عملی کردنش بود. حرکت کرد و آروم آروم از بین چند تا مانع رد شد. کسی نبود بلاخره رسید. تا دستش رو دراز کرد ..... اون سیب‌زمینی‌ها مال شامه، ناخنک نزن بچه. عملیات لو رفته بود.
[ شنبه 1389/04/12 ] [ 10:35 AM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]
اللهم عجل لولیک الفرج
[ شنبه 1389/04/12 ] [ 10:31 AM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او

فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند

ديگري گفت:موافقم ..اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم

وقتي به قله رسيدند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد

شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.

مرشدمي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند

[ چهارشنبه 1389/03/19 ] [ 11:40 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]

اگر دروغ رنگ داشت هر روزشاید ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت من زمین را زیر پای خود داشتم و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی
آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی



اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد
و تمام محتوای سفره سهم همه بود
و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت، همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم


اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند


اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید


اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟
کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟
چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود


اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند
و من با دستانی که زخم خورده توست
گیسوان بلند تو را نوازش می کردم
و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و
ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

دکتر علی شریعتی

[ چهارشنبه 1389/03/12 ] [ 12:9 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]
روزی همه دانشمندان مردند و وارد بهشت شدند آنها تصمیم گرفتند تا قایم باشک بازی کنند، انشتین اولین نفری بود که باید چشم می گذاشت. او باید تا 100 میشمرد و سپس شروع به جستجو میکرد. ...همه پنهان شدند اما نیوتون، نیوتون با گچ فقط یک مربع به ابعاد یک متر کشید و درون آن ایستاد. دقیقا در مقابل انشتین. …97, 98, 99.100. انشتین شمرد.
او چشماشو باز کرد ودید که نیوتون  در مقابل چشماش ایستاده. انشتین فریاد زد نیوتون بیرون( سك سك) نیوتون بیرون( سك سك)
نیوتون با خونسردی تکذیب کرد و گفت من بیرون نیستم...او ادعا کرد که اصلا من نیوتون نیستم.
...تمام دانشمندان از مخفیگاهشون بیرون اومدن تا ببینن اون چطور میخواد ثابت کنه که نیوتون نیست.....نیوتون ادامه داد که من در یک مربع به مساحت یک متر مربع ایستاده ام... که منو نیوتون بر متر مربع میکنه  ............از آنجایی که نیوتون بر متر مربع برابر یک پاسکال می باشد بنابراین من پاسکالم  پس پاسکال باید  بیرون بره (پاسکال سك سك)
[ چهارشنبه 1389/03/05 ] [ 12:32 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]
                  

  

[ یکشنبه 1389/02/19 ] [ 9:56 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]
شنیدم بعضی از جوانان بجستان هنگامی که دانشگاه قبول میشوند نمیخواهند بگویند که از بجستانند ودر بعضی مواقع مشاهده شده که میگویند یکی دوبار بیشتر نرفته اند بجستانچه اشکالی دارد که ما بجستان را به همه معرفی کنیم مثلا استادم ازمن پرسید از کجایی جلو همه گفتم از بجستان این کارم باعث شد که چهل نفر از شهرهای مختلف حداقل با نام بجستان آشنا شوند متاسفم برای چنین جوانانی که خجالت میکشند بگویند از کجایند
[ یکشنبه 1389/02/12 ] [ 3:16 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]
[ شنبه 1389/02/11 ] [ 6:0 PM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]
[ چهارشنبه 1389/02/08 ] [ 11:50 AM ] [ رضا امیدوار بجستانی ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام من رضا نویسنده این وبلاگ و دانشجوی رشته مدیریت بیمه دانشگاه تخصصی اقتصاد تهران هستم. امیدوارم همگی به آرزوهایمان برسیم.
امکانات وب